داستان در مورد دانشجوی دکتری فلسفه هست که مي خواهد رساله اش را كه درباره «تحليل جامعه شناسي عوامل خودكشي دكتر محسن پارسا» است، به پايان برساند و بعد از آن بتواند با نامزد خود سایه ازدواج کند. يونس به سراغ شهره بنيادي یکی از دانشجویان دکتر پارسا در اصفهان مي رود و از طريق او مي فهمد كه دكتر پارسا عاشق مهتاب بوده و شماره مهتاب كرانه را از او مي گيرد. وقتي در تهران با مهتاب تماس مي گيرد مي فهمد كه مهتاب قبلاهم به او زنگ زده و در مورد پارسا با او حرف زده است. ولي آن وقت يونس او را نشناخته بود. مهتاب جريان عشقي دكتر پارسا و خودش را براي يونس تعريف مي كند و علت خودكشي دكتر پارسا را عدم هضم چيزهايي مي داند كه با ابزار علمي قابل اندازه گيري و درك نيستند و اينكه فرمول ها و محاسبات دكتر پارسا، نيمه كاره مانده يا به خطا رفته اند و معماها بيشتر شدند. صحبت هاي راننده و مرگ منصور دوست عليرضا، از جريانات ديگر داستان هستند.
حال به بررسی شخصیت های داستان میپردازیم.
یونس فردوس --> دانشجوی دکتری که به وجود خدا شک میکند. یونس نه سال پيش ديدگاه مذهبي ديگري داشت و علت انتخاب رشته فلسفه او فقط به دليل دفاع فلسفي از حريم دين بوده است اما حال به دنبال دلیل علمی و دور از خرافات و فابل باور برای اثبات خدا میگردد و براي او اين سؤال به وجود آمده كه: (آيا خدايي هست؟)
سایه --> دانشجوی الهیات که موضوع پایان نامه اش گفتگوی بین خدا با موسی بود، سایه شخصیتی مومن که به طرز تعصبی به خدا ایمان داشت. سايه به خاطر همين تضاد بين اعتقادات خود و همسرش، از او كناره گيري مي كند.
مهرداد --> دوست یونس که به تازگی ار آمریکا برگشته است و درگیر بیماری صعب العلاج همسرش جولیا ست. جولیا هم نیز در گیر سوالاتی درمورد خدا و وجود اوست ولی مهرداد در تمام سوالات او و یونس تنها جوابی که می دهد "نمی دانم" است.
علیرضا --> دوست یونس که آدمی مومن است که سابقه حضور در جبهه را دارد و وجود خدا را با تمامی وجود حس کرده است و بدان ایمان قلبی داشت.
نقد رمان :
روي ماه خدا را ببوس، رماني است واقعيت گرا، در بيست بخش، كه در سال هفتاد و نه به چاپ رسيده است. درونمايه از نوع عقايد و مبتني بر جدل است. زاويه ديد من راوي است كه انتخابي درست و به جا است زيرا كه بر باورپذيري و حقيقت مانندي داستان مي افزايد. نويسنده در اين رمان افكار، ديني، معرفت شناسي، جامعه شناسي و... خود را با زبان شخصيت هاي داستان بيان مي كند كه بر پايه سه محور اساسي: (شك، عدم قطعيت، تنهايي)، بنيان نهاده است. شك خود، يكي از دغدغه هاي فكري انسان مدرن- بعد از رنسانس- بوده و است. (شك مثل آونگ مرا به سوي ايمان و كفر مي برد و مي آورد. ص 20) و عدم قطعيت يكي از ويژگي هاي مهم انسان پست مدرن است. انساني كه- نسبي بودن- بخش مهم باور او را تشكيل مي دهد. و تنهايي كه امروز مهمترين حس مشترك مردم دنيا و در واقع همه گير (اپيدمي) است، كه در اين داستان نسبت به دو محور ديگر، تقريباً كمرنگ شده است. اما شكي كه مورد نظر نويسنده است از نوع شك هاي اوليه بشر، يعني جهلي كه بي خدايي را هم شامل مي شد، مي باشد و در بهترين مرحله خود، مدت ها بعد از آن- عقل گرايي و دور شدن از معنويت- را. اگر صدها سال پيش چنين سؤالي را نويسنده اي، مطرح مي كرد، موضوع تازه و جواب ها پراهميت تر مي شدند. ولي امروز ديگر در بيشتر جوامع دنيا، مردم جواب خود را از اين سؤال گرفته اند.
و در آخر:
از نكات ديگر داستان كه مي تواند مورد بحث قرار بگيرد، اين است كه بنظر مي رسد رمان داري كليد واژه يا كدهايي است كه عبارتند از: انتخاب اسم يونس است كه شايد بتوان دليلش را همان شك دانست. اسم سايه كه چون سايه اي بر زندگي يونس افتاده است. يا توجه به مفهومي از سايه- نهاد- كه مورد نظر روانشناسان است. كد بچه در آخر داستان، كه مي توان آن را بازگشت به عوالم پاك كودكي دانست. و به خدا رسيدن بادبادك مي تواند برگشت از شك و بازگشت دوباره يونس، به سوي خدا باشد.
ماهیار
برچسب:
نویسنده: آرین صالحپور